کد خبر 87191
۱۲ مهر ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰

این شهادت، آغازی بود بر پایان

این شهادت، آغازی بود بر پایان

در مدرسه متوجه می‌شوم که غلامرضا با 11 نفر دیگر از برادران، در سه روز محاصره سوسنگرد، در محاصره عراقی‌ها بودند و غلامرضا مرتب می‌گفته: «من تاسوعا شهید می‌شوم.» این شهادت، آغازی بود بر پایان. به گزارش خبرگزاری حیات ، پنج نفر هستیم؛ من و علیرضا عیسوی و صمد نحاسی و نصرالله سبزی و یک نفر از تهران. شب می‌شود. در همان وضع خراب سنگر، نماز را می‌خوانیم. سوسنگرد در محاصره است. یک دانه خرما را پنج قسمت می‌کنیم. شب تا صبح بیداریم. خوابیدن معنی ندارد. کسی هم خوابش نمی‌آید. هوا تا اندازه‌ای سرد است. من هم لباس گرم ندارم. ژاکتم را در حمله جا گذاشته‌ام. شدت تیراندازی، از دو طرف زیاد است. زوزه تیرها برای ما عادی شده است. در خیابان اصلی روبه‌روی پل کمتر کسی عبور می‌کند. این خیابان، خیابان اصلی شهر است و تیر مسلسل‌های مستقیما مسیر خیابان را طی می‌کند. سرتاسر شهر، سنگربندی است. ابتدای جاده‌های ورود به شهر را مین‌گذاری یا عموما تله‌ انفجاری گذاشته‌ایم.وقتی هوا روشن می‌شود، با دوربین داخل ژاندارمری را نگاه می‌کنم. چند ماشین دیده می‌شوند. وسایل دفاعی ما تعداد معدودی موشک آرپی‌جی و چند نارنجک تفنگی است. زمین ژاندارمری هم گلی است و باعث می‌شود نارنجکها منفجر نشوند.وقتی آفتاب سطح زمین را پوشاند، من با گروهی، زیر آتش، از روی پل گذشتیم و به سمت راست، از طرف ابوجلال شمالی، در داخل پیچ و خم‌ها کوچه‌ها پیش رفتیم. ناامنی بسیاری کم بود؛ وجود ستون پنجم، خطرناکتر از همه. تا می‌خواستیم مسیر کوچه‌‌ای را طی کنیم وقت زیادی صرف می‌شد. تانکهای عراقی در قسمت جنگل زیاد دیده می‌شدند به طرف جاده حرکت کردیم. یک تانک، بدون سنگر در خیابان مستقر بود. تیربار کالیبر 50 مرتب کار می‌کرد. کمتر کسی بود که بتواند تانک را بزند. میدان دید تانک وسیع بود و نفرات روی آن ‌به خوبی دیده می‌شدند. یکی از بچه‌ها سرپرستی‌ را به عهده گرفته بود. اعلام کرد: «چه کسی تانک را می‌زند؟» همه خاموش شدند. مثل این که کسی جرات نمی‌کرد من و محمد کریم علی‌پور حاضر شدیم برویم و تانک را بزنیم. آرپی‌جی من دوربین داشت. من یک موشک سوار کردم و علی‌پور هم یک موشک برداشت و به راه افتادیم. مستقیما می‌باید از روبه‌روی تانک، از کنار جاده جلو برویم. از داخل جوی کنار خیابان به راه افتادیم. زیر لب خدا خدا می‌کردم. دوربین روی آرپی‌جی سوار بود. علی‌پور با قدم‌های سریع، پشت سر من می‌آمد. به 200 متری تانک رسیدیم. دود زیاد حاصل از سوخت چوب برق، فضا را گرفته بود. پشت تپه‌ای کوچک از شن که برای ساختن خانه‌ای ریخته شده بند، نشستیم. یک «یاحسین» گفتم و بعد آر‌پی‌جی را روی دوشم گذاشتم. در دوربین نگاه کردم تانک را نزدیک آورد. کمی بدنم لرزید راننده آن، از داخل دهلیز تانک بیرون آمد و ایستاد کنار تانک؛ مثل این که داشت از مناظر شهر دیدن می‌کرد. تیربارچی هم مدام رگبار می‌زد. آرپی‌جی را شلیک کردم. بلافاصله سرم را بالا آوردم ببینم چه می‌شود، ولی متاسفانه موشک از زیر تانک رد شد. عرق سردی بدنم را گرفت. احساس ضعف کردم. بی‌حد عصبانی شدم نمی‌دانستم چه کار کنم. فرمانده هم تیر خورده و آن طرف جاده بود. می‌خواستم موشک دوم را بگذارم ولی فرمانده داد زد: «برگرد، برگرد، زود برگرد.» می‌خواستم فرار کنم بروم در یک خانه که در سمت راستم بود. تا رفتم داخل حیاط خانه را زدند. بلافاصله خانه دوم هم زده شد. نمی‌دانستم چه کار کنم. بر اعصابم مسلط نبودم. به حیاط یک خانه دیگر پریدم. تپه‌ای از کاه جلوم بود. نمی‌دانم چطور از آن تپه کاه بالا رفتم. حواسم از علی‌پور پرت شده بود. نمی‌دانستم او همراه من است یا نه. از آنچه در اطرافم می‌گذشت، خبر نداشت. رسیدم پشت بام و از آن جا خودم را داخل یک کوچه پرت کردم. فکرم به هیچ جا نمی‌رفت. بعد از لحظه‌ای، خودم را روی زمین دیدم؛ مثل این که همه اینها خواب بود. تمام بدنم، غرق عرق شده بود. نفس عمیقی کشیدم. بعد متوجه شدم چند نفر از برادران، پشت یک دیوار نشسته‌اند و دارند تصمیم می‌گیرند که چه کار کنند. ناگهان خاکستر بلند شد. تمام محوطه دیوار، از شدت حرارت قرمز شد. نفهمیدم چه شد. بعد از چند لحظه جلو رفتم. گلوله توپ به دیواری خورده بود که برادران پشت آن نشسته بودند. بعضی از آنها پودر شده بودند، بعضی هم از سوز دل ناله می‌کردند: «الله‌اکبر... لاالا‌الله.»فورا زخمیها را به دوش کشیدم و با بچه‌‌ها به طرف شهر روانه شدیم. علی‌پور را هم دیدم که یک نفر زخمی را به دوش می‌کشد. تا نزدیکی رودخانه، هر کدام خسته می‌شدیم، دیگری کمک می‌کرد. وقتی به کنار رودخانه رسیدیم همان پیرمرد و پیرزن آبگوشت پخته بودند. همگی خوردیم و بعد هم به کنار پل آمدیم تا به کمک آتش خودی، از پل عبور کنیم. شدت آتش تیربارهای دشمن خیلی زیاد بود و مدام شهر را می‌زد. برای چند دقیقه‌ای کنار پل ماندیم و سه نفری، از پل عبور کردیم. هنوز ماشین جیپی که زده شده بود، روی پل بود و جسد یکی از برادران هم در عقب، راننده هم به فاصله چند متری از جیپ، روی زمین افتاده بود که ما برای رفت و برگشت مجبور می‌شدیم بعضی اوقات پا روی جسدش بگذاریم. بعد از این که به شهر وارد شدم، مستقیما رفتم به مسجد شهر که در نزدیکی پل قرار داشت.مسجد، پر از زخمی بود. همه زخمی‌ها بدون پوشش گرم، در صحن و حیات خوابیده بودند. یک پزشک بیشتر نبود. بعضی از زخمی‌ها بعد از لحظاتی شهید می‌شدند. تمام شیشه‌های در صحن شکسته بود. چند بار خمپاره به مسجد خورده بود و بعضی‌ها از زخمیها برای بار دوم زخمی شده بودند در مسجد، سری به فرج عسکری زدم. فکر نمی‌کردم که این خود فرج باشد. وقتی زخمی شده بود او را دیده بودم. وضعش خیلی بد بود. ولی حالا سر پا بود. بعد رفتم پی عبدالرضا آهنکوب‌نژاد که از اهواز بود. او هم زیاد زخم داشت و در اثر کمبود دارو، زخمش چرک کرده بود. بعد یک کنسرو لوبیا آوردم و با بچه‌ها خوردیم کم‌کم از وضع موجود خسته شده بودم. چند هواپیما در آسمان دیدم. گفتند فانتوم‌های خودی است، ولی آنها میگ بودند و قصد بمباران داشتند.در این مدت، به چشم‌های خودم، این خیانت‌ها را دیدم که چه طور بعد از سه روز جنگ و خونریزی هنوز کسی به کمک ما نیامده بود. هنوز شهر در محاصره بود. امام فریاد می‌زد: «بروید سوسنگرد را آزاد کنید.» ولی بنی‌صدر نامرد می‌گفت: «هیچ خبری نیست.» از همان موقع بنی‌صدر را شناختم.در این سه روز همیشه موقع غروب، دلم گرفته است و به یاد غروبی افتاده‌ام که عقب‌نشینی کردیم و شهر به محاصره عراق افتاد. غمگین در سنگر نشسته‌ام. دو سه نفری از بچه‌های تهران به کمک ما آمده‌اند. نصرالله سبزی و صمد نحاسی هم نشسته‌اند. علیرضا عیسوی نیست. صمد نحاسی، مرتب از احمد یاد می‌کند؛ از چگونگی زیستن و مردن او! از این که در کنارش سر از بدن احمد جدا شد، به شدت گریه می‌کند و قسم می‌خورد که هرگز کازرون نخواهد رفت. نصرالله سبزی هم ساکت است و کمتر حرف می‌زند؛ مدتی در لبنان جنگیده. در عملیات روز اول، تیری از کنار گوشش کمانه کرده است. می‌گوید: «امیدوارم با تیر دوم شهید بشوم.»از شغل سابقش سوال می‌کنم، جواب نمی‌دهد؛ فقط می‌گوید: «علی ایمانی تو چکاره است؟» فهمیدم صافکاری دارد؛ چون علی ایمانی – پسر عمویم – در صافکاری است.نزدیکی‌های مغرب، سری به بچه‌ها می‌زنم و برمی‌گردم به سنگر. شب تا صبح بیدارم. هوا دارد روشن می‌شود. هنوز بعد از سه روز، جنگ ادامه دارد. بوی آتش و خون، همه جا را گرفته است. سطح آسمان و زمین، از خمپاره‌های منور روشن شده است. دیگر گوش‌هایم صداها را نمی‌شنود و سوت خمپاره‌ها را اصلا متوجه نمی‌شوم. بدنم می‌لرزد و قلبم به تپش افتاده است. بغض، گلویم را گرفته است. دلم می‌خواهد گریه کنم، ولی شرمم می‌آید. دیگر از وضع سنگر و یکنواخت بودن کار خسته شده‌ام و از این که چرا کسی به کمک ما نمی‌آمد، رنج می‌برم.هوا دارد روشن می‌شود. یک گروه 9 نفری می‌خواهند از پل عبور کنند که خمپاره‌ای بر روی پل می‌افتد و دو سه نفری از آنها به رودخانه می‌ریزند. یکی از آنها دستش قطع می‌شود و چند نفر دیگر هم شهید می‌شوند. یکی از آنانی که در رودخانه افتاده، تقاضای کمک می‌کند. حسن صادق‌زاده می‌رود به او کمک کند، ولی موج آب، او را هم با خود می برد. علی‌پور هم می‌رود و تفنگ به گل نشسته آن برادری که دستش قطع شده می‌آورد.بعد از نماز، با نصرالله سبزی و صمد نجاسی، کمی از روزگار صحبت می‌کنیم؛ از این که در آینده چه خواهد شد و دست تقدیر، ما را به کجاها خواهد کشاند.«بخرد»، فرمانده سپاه می‌آید و صحبت از این است که ما را به کازرون ببرند؛ ولی من این قرار را ندارم که به کازرون بروم. نگاه حسرت‌آمیز سبزی و نحاسی حاکی از آن است که برادر! ما را حلال کن؛ شاید ما شهید شویم. هر لحظه به یاد غلامرضا بستانپور و بقیه یاران می‌افتم. از این که هیچ اطلاعی از آنان ندارم؛ ‌بیش از هر چیز دیگر رنج می‌برم. غلامرضا تنها کسی بود که بیش از دیگر برادران، او را دوست می‌داشتم. ساعت 6:30 صبح است، از طرف مسجد اعلام می‌کنند؛ «آرپی‌جی‌زن برود.»می‌روم مسجد کیسه خرج بگیریم که در حیاط مسجد، بخرد را می‌بینم. بعد از سلام و احوالپرسی، ‌گریه‌ام می‌گیرد. هر لحظه به یاد جسد احمد و شهادت اکبر و خسروی می‌افتم. از اتاق کنار آبدارخانه، کیسه را می‌گیرم و از مسجد خارج می‌شوم. در بین راه، اسکندری را می‌بینم. می‌گوید: «کمک می‌خواهی؟»می‌گویم: «بله، بیا.»بعد کوله را به پشت او می‌بندم و از داخل سنگر، آرپی‌جی را برمی‌دارم و یک موشک به آن می‌بندم. آماده حرکت از روی پل می‌شویم. زیرا آتش سمت چپ، با سرعت خودمان را به آن طرف پل می‌رسانیم و خمیده، از کانال میان درختان پیاده‌رو، در بغل ژاندارمری، جلو می‌رویم. در همین لحظات اسکندری می‌گوید: «نصرالله! این غلامرضا است.»در همین موقع، انفجار توپی، همراه با دود و خاکستر، توجه مرا به خود جلب می‌کند. همه جا تاریک می‌شود. دیگر چیزی نمی‌بینم. از بوی باروت دارم نفس می‌زنم. برای لحظه‌ای گوشم کر می‌شود. بعد از صاف شدن هوا، برادری می‌بینم که دست راستش قطع شده و تفنگ را به دست چپ گرفته و فریاد می‌زند: «الله‌اکبر...،‌بروید جلو... می‌رویم کربلا.»برادر دیگری دست چپش قطع شده که تنها قسمتی از آستین لباسش را نگه داشته است. دکمه آستین را باز می‌کند و دست خود را بر زمین می‌اندازد و می‌گوید: «من می‌‌خواهم جلو بروم.» و حاضر نمی‌شوم به مسجد برود و پانسمان شود. همه چیز را فراموش کرده‌ام و تنها در اندیشه چگونگی این جمله‌ام. از کوچه‌ها می‌گذریم. تانکهای دشمن در جنگل هستند که با شهر فاصله‌ای ندارد. کوچه‌های شهر، از راه ورودی؛ مستقیما به جنگل ختم می‌شود و کوچکترین حرکتی، دشمن را متوجه می‌کند. بعد از یکی دو ساعت، چند تانک و نفربر می‌زنیم. ولی هر تیری که از طرف ما به طرفشان شلیک می‌شود، ده برابر توپ و موشک می‌آید.ساعت 10:30 برمی‌گردیم، سوسنگرد از محاصره عراقی‌ها بیرون آمده است. وقتی از پل می‌گذریم و می‌آییم کنار سنگر، وضع را طور دیگری می‌بینم. انگار همه چیز عوض شده است. سنگرهای کنار خیابان خراب شده‌اند و شاخه‌های درختان خرد شده و کف خیابان ریخته، منظره عجیبی است! فضا غمناک است. از یکی دو نفر که از آنجا گذر می‌کنند، جریان را می‌پرسم. جواب نمی‌دهند. اطراف مسجد، خلوت است و کسی دیده نمی‌شود. مسجد از زخمیها خالی شده. آنها را به اهواز برده‌اند. روبه‌روی مسجد، حسن صادق‌زاده را می‌بینم که مرتب این طرف و آن طرف می‌رود. بنی‌امری هم دارد دنبال بنزین می‌گردد تا ماشین نیسانی که آن جا است، روشن کند. از صادق‌زاده می‌پرسم، می‌گوید بخرد و چند نفر دیگر زخمی شده‌اند. ولی من دلم گواهی می‌دهد که بعضی‌ها شهید شده‌اند. درک کرده‌ام که سبزی و بستانپور و نحاسی شهید شده‌اند.با آرپی‌جی و کوله پشتی سوار می‌شویم می‌آییم اهواز؛ با احمدی، ماشین روبه‌روی بیمارستان رازی ترمز می‌کند بچه‌ها ناهار می‌خورند. مثل این که به دنیایی دیگر آمده‌ام. می‌رویم به بیمارستان‌ هتل نادری. می‌خواهم داخل شوم که نمی‌گذارند. بعد به داخل یک مدرسه می‌روم. بعضی از برادران را آنجا می‌بینم. دیگر برایم مشخص شده که غلامرضا شهید شده است. شهدا، حمیدی و سبزی و بستانپور هستند و تعدادی هم زخمی شده‌اند.در مدرسه، صحبت از کازرون است. قرار است همه بروند و برگردند من هم مصمم می‌شوم که تا آخرین قطره خونم، راه برادر شهیدم را ادامه بدهم. در مدرسه متوجه می‌شوم که غلامرضا با 11 نفر دیگر از برادران، در سه روز محاصره سوسنگرد، در محاصره عراقی‌ها بودند و غلامرضا مرتب می‌گفته: «من تاسوعا شهید می‌شوم.» این شهادت، آغازی بود بر پایان.بعد از تحویل و تحول سلاحها، به کازرون می‌آییم؛ شب عاشورا، 28/8/59.این مدت که در کازرون هستم، علاقه‌ام به علیرضا عیسوی زیاد شده و با سعید پرویزی آشنا شده‌ام که در ظرف چند روز با هم صمیمی شده‌ایم و تا سفر بعدی، ما سه برادر هستیم که همدیگر را به شدت دوست خواهیم داشت. پایان پیام

برچسب‌ها